لذت های کوچک زندگی من شماره سه


لذت شماره سه : شاشیدن تو سوراخ راه آب وقتی که توی حمومی!

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Cloob :: Oyax :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

لذت های کوچک زندگی من شماره دو


لذت شماره دو : نوازش و بازی کردن با حیوانات مخصوصا سگ و گربه

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Cloob :: Oyax :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

لذت های کوچک زندگی من شماره یک

در زندگی کارهای پیش پاافتاده ای هست که به آدم لذت و انرژی می دهند و ممکنه روزانه و طبق عادت اونا را انجام بدیم و متوجه لذتی که از اون کار می بریم نشیم. تصمیم گرفتم لذت های کوچک زندگیمو بنویسم و این اولیشه و کم کم لیستشو کاملتر می کنم .
لذت شماره یک : شستن و تمیز کردن ماشینم

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Cloob :: Oyax :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

چیلی


کسی که به فلفل حساسیت داره و هر روز غذاشو تند می کنه و عرق ریزون و با آتشی در دهان! میل می کنه....آیا خودآزاری داره؟ نه شما بگین!؟

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Cloob :: Oyax :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

فیس بوک بعد ازدواج


این دخترایی که شوهر می کنن بعد از ترس دوستان سابق! نمیان تو فیس بوک خودشونو راحت کردن :) نه مثل خیلی ها که تا قضیه ازدواجشون جدی می شه اول شروع می کنن به ریموو دوستان و آخرشم اکانتو حذف می کنن و خلاص! ( یکسری هم اکانت جدید می سازن و فقط خواهر و برادر و فک و فامیل شوهرجونشونو اد می کنن )

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Cloob :: Oyax :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

آپدیت وبلاگ


دیگه کسی وبلاگشو آپدیت نمی کنه یا خیلی کم و نامنظم یه چیزی می نویسه که بگه هنوز زنده ام !Top of Form

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Cloob :: Oyax :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

سی سالگی

این دخترایی که سنشون داره نزدیک 30 میشه و دنبال شوهرن که فقط ازدواج کرده باشن و برن خونه بخت تا دیرتر نشده و زندگی مشترک تشکیل بدن و یکدفعه سطح انتظارتشون میاد پایین و... ، منو گاییدن! شوهرم می کنن اکثرا ولی عکساشونو نگاه می کنم شادی و عشق تو چهرشون نمی بینم انگار فقط به وظیفه شون عمل کردن و یک زندگی تخماتیک را تشکیل دادن.(هر چند یکسریشونم خوشبخت می شن)

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Cloob :: Oyax :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

حباب


آدم ساده به کسی می گن که فکر می کنه قیمت سکه ، ارز ، خودرو و... حباب داره و کاذبه! و این حباب باید بترکه تا قیمت ها بیاد پایین D:

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Cloob :: Oyax :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

یک صبح حادثه ایی!


امروز صبح خیلی شیک برای خودم یک لیوان بزرگ شیر ریختم و یک قاچ کیک شکلاتی هم گذاشتم کنارش بعدم سینی و موبایلمو برداشتم اومدم تو اتاقم که گوشیم زنگ خورد نمی دونم کی بود اومدم جواب بدم تو همون حال سینی را هم بزارم روی میز ، لیوان پر بود سینی کج شد! اومدم سینی را صاف کنم گوشی افتاد توی لیوان شیر تا خرخره رفت شیر زنگم می خورد تو همون حال!! سریع درش اوردم و خشکش کردم.دیگه روشنش نکردم نمی دونم زندس یا خفه شده؟ تازه تو این هیری ویری که سریع سیم کارتو باتریشو درآوردم نمی دونم سیم کارت کجا افتاد گم و گور شد! حالا من هیچ روزی صبحونه نمی خوردما نهایتا یه لیوان نسکافه می خوردم...بگو سینی و لیوان و کیکیت چی بود اول صبح با صورت نشسته !! خلاصه فیلمی داشتم امروز صبح تا شبشو خدا بخیر کنه!

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Cloob :: Oyax :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

رفتار زشت یک باصطلاح فامیل


چند سال پیش با حامد یک روز عصر رفتیم خونه علی که چند ماهی بود ازدواج کرده بود . اون از ما 6-7 سالی بزرگتر بود و اون روز عصر می خواست با خانمش برن پارک و سبد غذا و زیرانداز و... را هم  گذاشته بودن سر میز.ما تازه رسیده بودیم که به هر طریق ممکن می خواست ما رو بپیچونه و انواع دروغها را تحویلمون می داد حتی وقتی گفتم مسیرتون کجاست که ما رو تا یه جایی برسونید  یک مسیر دروغی و منحرف را گرفت...نمی دونم شاید فکر کرده بود می خوایم همراهشون بریم . ما که چند دقیقه بعد خداحافظی کردیم و رفتیم ولی از همون موقع عادت کردم که کسی را نمی پیچونم و راستشو بگم وقتی نمی شه یا نمی خوام که اون شخص یا اشخاص همراهمون باشن . شاید تو اون لحظه تو ذوقش بخوره و حتی ناراحت بشه ولی مطمئنا درک می کنه و حتی می فهمه که دلیلی برای ناراحتی نیست . ضمنا همیشه این رفتار زشت علی هم یادم موند.

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Cloob :: Oyax :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed