در زندگی کارهای پیش پاافتاده ای هست که به آدم لذت و انرژی
می دهند و ممکنه روزانه و طبق عادت اونا را انجام بدیم و متوجه لذتی که از
اون کار می بریم نشیم. تصمیم گرفتم لذت های کوچک زندگیمو بنویسم و این اولیشه و کم کم
لیستشو کاملتر می کنم . لذت شماره یک : شستن و تمیز کردن ماشینم
این دخترایی که شوهر می
کنن بعد از ترس دوستان سابق! نمیان تو فیس بوک خودشونو راحت کردن :) نه مثل خیلی
ها که تا قضیه ازدواجشون جدی می شه اول شروع می کنن به ریموو دوستان و آخرشم
اکانتو حذف می کنن و خلاص! ( یکسری هم اکانت جدید می سازن و فقط خواهر و برادر و
فک و فامیل شوهرجونشونو اد می کنن )
این دخترایی که سنشون داره نزدیک 30 میشه و دنبال
شوهرن که فقط ازدواج کرده باشن و برن خونه بخت تا دیرتر نشده و زندگی مشترک تشکیل
بدن و یکدفعه سطح انتظارتشون میاد پایین و... ، منو گاییدن! شوهرم می کنن اکثرا ولی عکساشونو
نگاه می کنم شادی و عشق تو چهرشون نمی بینم انگار فقط به وظیفه شون عمل کردن و یک
زندگی تخماتیک را تشکیل دادن.(هر چند یکسریشونم خوشبخت می شن)
امروز صبح خیلی شیک برای خودم یک لیوان بزرگ شیر ریختم و یک
قاچ کیک شکلاتی هم گذاشتم کنارش بعدم سینی و موبایلمو برداشتم اومدم تو اتاقم که گوشیم
زنگ خورد نمی دونم کی بود اومدم جواب بدم تو همون حال سینی را هم بزارم روی میز ، لیوان
پر بود سینی کج شد! اومدم سینی را صاف کنم گوشی افتاد توی لیوان شیر تا خرخره رفت شیر
زنگم می خورد تو همون حال!! سریع درش اوردم و خشکش کردم.دیگه روشنش نکردم نمی دونم
زندس یا خفه شده؟ تازه تو این هیری ویری که سریع سیم کارتو باتریشو درآوردم نمی دونم
سیم کارت کجا افتاد گم و گور شد! حالا من هیچ روزی صبحونه نمی خوردما نهایتا یه لیوان
نسکافه می خوردم...بگو سینی و لیوان و کیکیت چی بود اول صبح با صورت نشسته !! خلاصه
فیلمی داشتم امروز صبح تا شبشو خدا
بخیر کنه!
چند سال پیش با حامد یک روز عصر رفتیم خونه علی
که چند ماهی بود ازدواج کرده بود . اون از ما 6-7 سالی بزرگتر بود و اون روز عصر
می خواست با خانمش برن پارک و سبد غذا و زیرانداز و... را هم گذاشته بودن سر میز.ما تازه رسیده بودیم که به
هر طریق ممکن می خواست ما رو بپیچونه و انواع دروغها را تحویلمون می داد حتی وقتی
گفتم مسیرتون کجاست که ما رو تا یه جایی برسونید
یک مسیر دروغی و منحرف را گرفت...نمی دونم شاید فکر کرده بود می خوایم
همراهشون بریم . ما که چند دقیقه بعد خداحافظی کردیم و رفتیم ولی از همون موقع
عادت کردم که کسی را نمی پیچونم و راستشو بگم وقتی نمی شه یا نمی خوام که اون شخص
یا اشخاص همراهمون باشن . شاید تو اون لحظه تو ذوقش بخوره و حتی ناراحت بشه ولی
مطمئنا درک می کنه و حتی می فهمه که دلیلی برای ناراحتی نیست . ضمنا همیشه این
رفتار زشت علی هم یادم موند.